تبليغاتX
نوشته های نانوشته
امروز نگاهی کردم به آخرین پستم دیدم که تاریخش مربوط به یک سال قبل است. محض خالی نبودن عریضه آمده ام دوباره تا خیلی هم کپک زده نباشیم.

پست قبلی اولین شب یلدای بی حافظ بود و پریشب دومی اش. باز هم اتفاقی نیفتاد. توی بجنورد مردم یلدایی با حافظ ارتباط چندانی ندارند گویا.

در ضمن هرکس من را می شناسد معرفی کند. من هرگونه من بودن را تکذیب می کنم به شدت.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:32 توسط من |

سلام

توی این مدت بسیار زیاد وقت نداشتمَ بسیار بیشتر حوصله. دیشب اولین یلدای بی حافظ را تجربه کردم دیدم اتفاقی نیفتاد.

منچستر باز هم قهرمان شد. فصلی رویایی برای اون احمقی که می خواست یه همچین تیمی رو ول کنه بره رئال!

ولی حیف که از اینتر می بازیم. به زودی! پلاتینی هم با این قرعه کشی هاش گند زده به فوتبال. تیم های رده اول با هم بازی می کنن و تیم های درجه دو و سه هم با هم. این وسط تیم پپ میاد و قهرمان میشه اگرچه ازش خوشم میاد.

اما بهانه این نوشته این چیزها نبود بلکه ۳ گل خوردن من یو بود توی بازی اول!

من یو شباهت بسیاری به نشریه ما داره. هرکی پول بده ما براش کار می کنیم. اونا هم.

بنابراین و برای اینکه بازهم بتونن به آسیا بیان و از ژاپنی ها پول بگیرن ۳ گل ازشون می خورن. بعد هم برای اون جام مسخره اون ادا بازی های مسخره و خوشحالی های زورکی رو انجام می دن تا بازهم بتونن پول در بیارن. و از همه جالب تر اون پیرمرده که با بچه هاش بالا و پایین می پره. حرف اول در مدیریت همه جا رو پول می زنه. و بهتره که ما هم کمی یاد بگیریم. چرا ما یاد نمی گیریم!

پول باعث میشه .... حوصله ندارم دیگه ..... کی قراره این تنبلی من تمام بشه و ایده هام رو روی کاغذ بیارم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:33 توسط من |

اتفاقاتی افتاد تا بداهه ۲ بدون اینکه خودم هم اثری از آن داشته باشم معدوم شود. و حالا این بداهه ۳ به خاطر ایگناسیوی عزیز:

به آسمان نگاه مي‌كنم

نه لكه‌ي ابري

نه ماه / نه ستاره

آسمان مي‌چرخد / مي‌چرخم

نه آبي ِ آرامش.

 

چرخ مي‌زنيم

به بلندا مي‌رويم / به حضيض

و باز تويي كه گاهي نگاهم مي‌كني

و باز تويي كه دست‌هايت يخ كرده.

و چرخ مي‌زنم

در گرماي بدنت رها مي‌شوم

يخ مي‌كنم         يخ مي‌كني

و سكوت علامت رضاي من و تو مي‌شود.

چرخ مي‌زنم.

 

به آرزوي ديدار كسي به بالا مي‌رويم

به آرزوي آمدن كسي به پايين

پايين و بالا مي‌كنيم

چرخ مي‌زنيم

             كه چرخ كسي در آمدن پنچر شده

                                   و روي ماه كسي اسيد پاشي

آمدن كسي امروز نسيه است و فردا نقد

و كسي توي اين تاريكي چراغ ندارد.

 

چرخ به چوب مان گير مي‌كند

به ناصواب انديشه مي‌كنيم

و ديگر چرخ مان نمي آيد

آسمان هميشه آبي نيست

گاهي هم سرخي غبار مي‌بردمان

چرخ اول را كدام نزديم؟

 

به زمين مي‌افتم

دستي يخ كرده، لبي يخ كرده

تني آرزوي تني ديگر را به گور خواهد برد

اشك توي چشم كسي حلقه مي‌زند

دستي توي گل و لاي گير كرده

و تني آرزوي تني ديگر ...

 

آسمان به چرخَش نمي ارزيد ...

روي همين زمين

             با ما باش!

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:41 توسط من |

خیابان سکوت نمی کند.

شلوغ می شویم

بوق می زنیم

و گاهی به هم می گوییم

حال امروزتان چطور است؟

درخت معصیت نیست

و آسمان سرپناه

فقط ما گاهی گاف می دهیم

و گاف گاهی به گناه ختم می شود.

عکس من و تو

روزی توی خیابان

و روی چراغ برق جا خوش می کند

به عکاس نگاه می کنیم

و دندان های مان را نشان می دهیم

و  این خیابان دراز هرگز نمی پرسد 

           دندان نیش من چرا سیاه است .

خیابان که نمی ایستد

تو گاهی سکوت کن!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:17 توسط من |

من يك درجه‌ي دو ام.

شهروند درجه‌ي دو

از يك فاميل درجه‌ي دو.

سوار قطار مي‌شوم

   در يك كوپه‌ي درجه‌ي دو

و به يك شهر درجه‌ي دو مي‌روم

در يك دانشگاه درجه سه

درسي درجه يك مي‌خوانم.

اما هنوز درجه‌ي دو ام.

و من يك اشتباهم.

و همين طور كه در يك انجمن شعري درجه‌ي يك مي‌خواهم يك داستان نويس درجه‌ي يك باشم،

يك شاعر درجه‌ي دو ام.

و من يك كاريكاتورم.

و اشتباه.

و هنوز وقتي مي‌خواهم از لوله‌ي يك تنفگ درجه‌ي يك،

                    يك گلوله‌ي درجه‌ي يك

                                  به يك مغز درجه‌ي يك شليك كنم،

تيرم به خطا مي‌رود

و هنوز

      من يك تيرانداز درجه‌ي سه ام،

               در يك دنيايي درجه يك،

كه جايش براي درجه‌ي دوها خيلي كوچك شده.

و من يك سوءتفاهم هستم.

وقتي كه داستان نويس درجه‌ي يك صدايم مي‌كنند

             و هر جا كه مي‌روم بايد يك شعر درجه‌ي يك براي اثبات داستان نويسي ام بخوانم.

و من يك سوءتفاهم هستم

وقتي كه احساس مي‌كنم يك دنياي درجه‌ي يك دارد مرا دور مي‌زند.

و من كاريكاتوري از يك شهروند درجه‌ي دو هستم

با يك مشت نوشته درجه دو،

با يك شعر درجه سه

كه شما آقاي درجه‌ي يك را مجبور به خواندنش كردم.

گاهي دلم مي‌گيرد براي معده ام

كه وقتي مي‌فهمد بخشي از يك درجه‌ي دو است، درد مي‌گيرد

و بناي ناسازگاري مي‌گذارد.

و گاهي دلم مي‌سوزد براي خود درجه‌ي دوام

كه دست

و پاهايم

را نمي‌توانم تكان دهم

وقتي پي مي‌برند كه درجه‌ي دو اند.

گاهي شرط بندي‌ها خيلي اشتباه هستند،

وقتي تو روي يك درجه‌ي دو نشسته اي.

و گاهي بهتر است اشتباه نكنيم

در انتخاب درجه‌ي يك يا دو.

اشتباه بخشي از زندگي ست

                سوءتفاهم هم

و همين طور داستان، كاريكاتور، شعر، و انجمن‌هاي درجه‌ي يك شعري.

گاهي بهتر است به يك كاريكاتور نخندي

و گاهي بهتر است دچار سوءتفاهم باشي

و گاهي بهتر است.

و همين طور كه من اشتباهي مانده ام

              و سوءتفاهم

              و كاريكاتور

              و درجه‌ي دو

شما خواننده‌ي درجه‌ي يك عزيز

به پايان اين شعر نزديك شده ايد.

گاهي بهتر است دور بزنيم

و گاهي نمي‌شود از يك اشتباهي گذشت.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:32 توسط من |

شورولت كامارو، اتوموبيل محبوب من.

ساختار آن به گونه اي است كه وقتي پشت فرمان مي نشيني، مجبور مي شوي كمي نشيمن گاهت را به فرمان نزديك كني، تكيه دهي بر پشتي صندلي اي كه شيب اش نسبت به اتومبيل هايي كه اكنون رايج اند، بيشتر است. و همين باعث مي گردد تا احساس كني روي مبل خانه ات لم داده اي. كاپوت سر بالاي اتومبيل باعث مي گردد كه مجبور شوي سرت را كمي رو به بالا بگيري و دنيا را از نوك بيني ات ببيني. دو دستت را كه روي فرمان بگذاري، ديگر شده اي يك امريكايي تمام عيار. حالا احساس مي كني كه تمام خيابان تحت فرمان توست. احساس مي كني كه توي خانه ات نشسته اي و همان گونه كه اختيار خانه ات را داري، مختار بر تمام خيابان هاي شهر هم هستي. مي تواني جولان دهي و هر كاري كه دلت مي خواهد انجام دهي. احتياجي به اندازه گيري زياد هم نيست. هر قدر هم كه بخواهي كيپ اتومبيل ديگري پارك كني، باز هم 50- 60 سانتي متر فاصله داري. در عين حال كه مالك دنيايي، از همه فاصله اي مطمئن داري و هرگز بيش از اندازه نزديك شان نمي شوي.

نه فقط كامارو، كه هر ماشين امريكايي از دوران گذشته چنين احساسي به تو مي دهد. هر بار كه سوار اتومبيل شخصي ات مي شوي، احساس قدرت سراسر وجودت را فرامي گيرد، و احساس مالكيت بر تمام دنيا. و تازه تصادف هم كه بكني، بدنه خودروات آنقدر محكم است كه چندان خطري برايت ايجاد نمي شود.

كمك فنرهاي بسيار نرم آن ها هم باعث مي گردند تا از چاله اي كه عبور مي كني، هر قدر هم عميق و گودال وار باشد، احساس چندان بدي به تو دست ندهد و راهت را ادامه دهي. هيچ خيابان و بياباني نمي تواند جلوي تو را بگيرد، و تو در هر شرايط رو به جلو می روي. و اين اعتماد به خودرو و كارايي آن گاهي باعث مي شود كه احساس كني واقعاً حاكم دنيايي و دنيا زير پايت، توي باتلاق هم حاضري با آن وارد شوي، اما آن جاست كه جا مي ماني و حالا ديگر وزن خودرو ات آنقدر زياد است كه نمي تواني حركت اش دهي، و بايد جرثقيل، محصولي ديگر از شركت جنرال موتورز، خبر كني. گاهي اعتماد به نفس كاذبي که اتومبيل امريكايي به تو مي دهد، مشکل ساز است.

 

وقتي سوار اتومبيلي اروپايي مي شوي، بايد اتوكشيده در آن بنشيني. حواست هميشه به اطراف باشد كه كسي با تو تصادف نكند، و تو هم با كسي. هميشه ضريبي از محدود بودن امكانات خودرو ات همراهت است. و هميشه سعي مي كني احترام بگذاري به سايرين، تا آن ها هم به تو احترام بگذارند. مصرف بنزين خودرو ات نسبت به مدل هاي امريكايي بسيار پايين تر است، چون تو مي داني كه قيمت بنزين چقدر زياد است. مي داني كه سواري شخصي ات همه جا نمي تواند برود، هميشه سالم نيست، و همه جا كارايي ندارد. بنابراين هميشه خودرو ات را قبل از استفاده آزمايش مي كني، و هميشه سعي مي كني بيشترين محاسبات را داشته باشي تا كمترين خطر متوجه ات باشد. كاپوت آن رو به پايين است و باعث مي شود هرقدر كه بخواهي به مانع نزديك شوي، و حتي خودرو ات را به آن بچسباني تا جاي كم تري اشغال كند و چند نفر ديگر هم بتوانند از خيابان، قسمتي از شهر، قسمتي از مالكيت عمومي استفاده كنند.

وقتي سوار اتومبيلي اروپايي مي شوي، هميشه يادت هست كه در شهر زندگي مي كني، و شهر ملك شخصي ات نيست و بايد به ديگران احترام بگذاري. و هميشه وقتي سوار اتومبيلي اروپايي مي شوي، به ماشين هاي امريكايي فحش مي دهي كه جاي دو خودرو را اشغال مي كنند و فكر مي كنند شهر را خريده اند!

 

سوار خودرو روسي كه مي شوي، احساس خوبي داري. بدنه اش انگار محكم است و موتوراش گويي مثل ساعت كار مي كند. اما يكي دو سال بعد كه موتوراش به خرج مي افتد، بيچاره ات مي كند و هرچه بيشتر خرج اش مي كني، معايب اش بيشتر نمايان مي شوند. بعد از مدتي متوجه مي شوي كه در انتخاب خودرو اشتباه كرده اي. اما خيلي دير شده. صاحب اول و آخرش خودي هستی. چاره اي نداري جز اينكه اتومبيل را گوشه اي بگذاري و خودروي ديگري براي خودت دست و پا كني.

كساني كه از خريد اين خودرو منعت مي كردند، حالا آمده اند و مي گويند: ديدي! ما كه بهت گفته بوديم. و تنها دليل خريد تو براي آن خودرو اين بوده كه خوب ارزون بود. تا آخر عمرت به روس و جنس روسي فحش مي دهی.

 

ماشين ژاپني آنقدر كوچك است كه ترجيح مي دهم به آن فكر هم نكنم. ماشين هايي كه ارزان است و خدمات پس از فروش بسيار گراني دارد. بي خيالش شده ام.

 

سوار سمند كه مي شوی از هيچ طرف ديد نداری. هرجا را كه بخواهم نگاه كنی يكي از ستون هاي ماشين جلويت را مي گيرند. موتورش عيب هاي بسيار دارد. و از همه مهم تر ترمز ندارد. براي اينكه ترمزهايش بهتر شوند، لنت هاي عقب را با لنت نيسان عوض مي كنی. بهتر مي شوند و تو مي خندی به اينكه لنت خودرويي ديگر بهتر از لنت هاي فابريك سواري ات عمل مي كنند. كمك فنرهاي سمندت بسيار بد عمل مي كنند و كوچكترين دست انداز باعث مي شود تا نيم متر بالا و پايين بپری. موقع فروش ماشين يادت هست كه عليرغم قيمت بسيار بالاي آن نسبت به بازار جهاني، تنها به خاطر گارانتي و كارت طلايي آن را انتخاب كرده بود.

 

 

و حالا خوش به حال خودم که گواهینامه ندارم و اتومبیل نمی خرم. وسیله سواری ام دوچرخه است. ارزان. مطمئن. و کم سرعت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:25 توسط من |

زيتون

 

 

شايد مقايسه بين خودش و زيتون بسيار بي‌ربط به نظر برسد، اما اين درست همان جمله‌اي بود كه او گفت: «اگه به من هم به اندازه‌ي زيتونهات اهميت مي دادي، وضعيتم اين نبود.»

 

 

بگومگو از چند ساعت قبل شروع شده بود؛ شايد.

احتمالاً اول هر بگومگويي كه بگومگو نيست. با يك حركت غلط كوچك، يك متلك معمولي و مانند اين‌ها شروع مي شود و بعد هم مي‌رسد به ربط دادن خيلي چيزهاي بي‌ربط ‌تر از ... و شقيقه به هم. و به همين خاطر است كه مي‌گويم بگومگو شايد از چند ساعت قبل شروع شده بود. از يك متلك ساده شايد.

 

 

جمعه‌اي بود مثل خيلي جمعه‌ها و روزهاي ديگر. با اين تفاوت كه متلك و دعوا از همان ابتداي صبح شروع شده بود و حالا ديگر يادم نيست كه شروعش با من بود يا او.  تازگي‌ها خيلي دعوا مي كرديم. (راه حل معقول بزرگ‌ترها معمولاً آوردن كسي بود كه كمي به زندگي‌مان رنگ و روي تازه بده، بچه.) از چيزهاي خيلي ساده شروع مي شد و بعد هم قهر، يعني چند ساعت در لاك  خودمان فرورفتن و دوباره آشتي. و در اغلب مواردي كه قهر نبوديم و سعي مي‌كرديم مشكلات‌مان را بسيار منطقي حل كنيم، به اين راه حل مي رسيديم كه اگر اين سال گند تمام شود، اوضاع بهتر خواهد شد.

يكي از خوبي‌هاي هر دوي‌مان اين بود كه ‌مي‌توانستيم لحظه‌اي چنين اعتقادي داشته باشيم و چند دقيقه بعد، آدم‌هاي خرافاتي را مسخره كنيم.

 

 

پدر من شمالي است، اهل اطراف لاهيجان. مادرم هم.

آن‌ها به شمالي بودن خود افتخار ‌مي‌كنند.

برادر كوچك‌ترم از شمالي بودن خود متنفر است.

من احساسي در اين مورد ندارم، جز در يك مورد: غذا.

و اين يكي از عمده‌ترين مشكلات من است.

 

 

هيچ موضوعي براي يك گيلاني مهم‌تر از شكم نيست. (بديهي است كه تجربه‌ي من در اين مورد ‌مي‌تواند تا حدود بسيار زيادي قابل اطمينان باشد.) تحقيقات چند ماه گذشته بر روي 2000 مرد انگليسي نشان داد كه اكثر آن‌ها به تيم فوتبال مورد علاقه‌ي خود وفادارتراند تا به همسرشان.

احتمالاً در مورد گيلاني‌ها، غذا و همسر بايد مورد تحقيق قرار گيرند.

 

 

گيلاني‌ها علاوه بر اين‌كه به غذا بسيار اهميت ‌مي‌دهند، احترام خاصي نيز براي چاشني غذا قايل‌اند. بسياري از اوقات ما يك نوع غذا داشتيم با شش يا هفت نوع چاشني. باقالا، سبزي خوردن، ترشي، ماست، كاهو، سير، زيتون و ... و همه‌ي اين‌ها براي يك وعده‌ي غذايي.

و اين يعني مشكل. يعني اين‌كه هر قدر هم دور از مبدأ غذايي‌ات زندگي كني، بايد اين‌ها را براي خودت فراهم بياوري.

 

 

وقتي زنم آن جمله را گفت ‌مي‌توانستم بخندم، اما نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد كه به‌جاي آن گفتم: «آره تو كه راست ‌مي‌گي.»

سعي كردم جمله‌ام را با بي تفاوتي هرچه تمام‌تر ادا كنم كه برداشت بدي نكند. از طرفي انتهاي وجودم كسي ‌مي‌خواست كه برداشت‌اش تا حد امكان بد باشد.

بخش شيطاني وجودم دوباره قدرتمند شده بود و داشت به جمله‌ي معروف خودم، شيطان خداست، نزديك ‌مي‌شد.

نمي‌دانم چرا، اما واقعاً ‌مي‌خواستم اذيت‌اش كنم.

 

 

دوستش داشتم؟ در واقع فكر ‌مي‌كنم بله، واقعاً دوستش داشتم.

ازدواج ما از آن ازدواج‌هاي رمانتيك بود. مدت‌هاي زيادي با هم آشنا بوديم و به هم نامه و هديه‌هاي جالب و جذاب ‌مي‌داديم. و بعد هم ازدواج.

هنوز هم وقتي ‌مي‌ديدمش ته دلم غنج ‌مي‌زد و هنوز هم بعد از اين همه سال، نمي‌توانستيم دوري هم را تحمل كنيم. به واقع همين از صبح تا عصر هم كه از يكديگر دور بوديم، بسيار سخت ‌مي‌گذشت.

اما زنم شمالي نبود.

 

 

درست وقت نهار بود كه هر دوي‌مان بي خودي عصباني شده بوديم. تقريباً همه‌ي غذا را گذاشته بود روي ميز كه من يادم آمد: «زيتون ...» و شاه كليد پيروزي همين بود.

- لابد بازم يادت رفته كه زيتون رو توي آب بگذاري؟

از اين جمله‌ي كاملاً شكمي‌ام واقعاً عصباني شده بود و گفت: «ول كن بابا. كي تو اين اوضاع و احوال ياد زيتونه.» يا چيزي شبيه به اين.

 

 

براي ماندگاري زيتون، آن را در آب نمك زياد شور ‌مي‌كنند و دقايقي پيش از استفاده، بايد چند بار آن‌ها را آب كشي نمود. و او يادش رفته بود.

‌مي‌توانستم بروم و اين كار را بدون دعوا انجام دهم و غذايم را با خير و خوشي تمام كنم.

براي خودم زيتون آماده كردم، اما نه بدون دعوا. تصميم داشتم او را بچزانم، كه فكر ‌مي‌كنم اين كار را كردم.

 

 

- يعني چي؟ بعد از اين همه سال نمي‌دوني من عاشق زيتونم؟

- پس من چي؟ پس علايق من چي ‌مي‌شه؟ تا حالا بهش فكر كردي؟

با خونسردي گفتم: «تو هم سرجاي خودت، اما الان وقت زيتونه.»

دوست داشتم بازي ادامه پيدا كند. و درست به همين خاطر آن جمله را گفتم.

- واقعاً كه. اگه به من هم به اندازه‌ي زيتونهات اهمنيت ‌مي‌دادي كه وضعيت‌ام اين نبود.

‌مي‌توانستم بخندم. خيلي بي ربط بودند به هم. اما بازي حكم ‌مي‌كرد كه بگويم: «آره تو كه راست ‌مي‌گي.»

 

 

براي هر دوي‌مان با عصبانيت غذا كشيد. جمله‌اي لايق رفتار من پيدا نمي‌كرد، شايد، كه اين طور صورتش گُر گرفته بود. من هم منتظر بودم تا ضربه‌ي كاري را بزنم.

همين كه خواست حرفي بزند گفتم: «لابد نمي‌خواي مثل برنامه‌هاي تلويزيوني بگي «ما زندگي‌مون از اول اشتباه بوده و تو جوونيت رو پاي من ريختي.» ها؟»

نگاهي كرد كه فكر ‌مي‌كنم «شما مردها همه‌تون مثل هم هستيد» معني ‌مي‌داد.

 

 

مطمئن بودم كه بازي زيادي كش پيدا كرده. سر ميز نشستم با يك ظرف پر از زيتون. حرفي نمانده بود. ‌مي‌خواستم بخندم به اين بازي. خوشحال از مات كردن حريف بودم. اما ديدن چشم‌هاي متورم و بغضي كه سعي ‌مي‌كرد فرو دهد، اجازه‌ي خنديدن نمي‌داد. قبل از اين‌كه اشك‌هايش سرازير شوند، به سمت اتاق خواب دويد.

تا اين جاي بازي را مطمئن بودم،  اما در مورد بقيه‌اش چيزي نمي‌دانستم. تصميمم را گرفتم.

قبل از رفتن به اتاق خواب بايد كمي غذا مي‌خوردم، البته با زيتون.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:57 توسط من |

نگاهی به مربیان موفق و نا موفق استقلال و پرسپولیس در سالین اخیر بیاندازیم.

استقلال:

موفق ها ناصر خان حجازی  منصور خان پور حیدری  امیر خان قلعه نوعی و فیروز خان کریمی

و نا موفق ها: صمد مرفاوی رونالد کخ و...

پرسپولیس:

موفق ها سلطان علی پروین و کنار این ها سلطان بگذارید ببینید که چه طنین خوشی به گوش تان می رسد: حمید استیلی  استانکو پابلکوویچ و اگر احیانا علی دایی سرمربی شود.

حالا کنار راینر زوبل و افشین قطبی سلطان بگذارید: سلطان افشین قطبی. مسخره است نه. به همان مسخره گی صمد خان مرفاوی.

برای موفقیت در پرسپولیس باید سلطان بود و در استقلال خان....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:56 توسط من |

پارسال وقتي نوشتم سال گندي بود، اميدوارم 86 سال خوبي باشد، علي گفت كه تو توي اين چند سال هميشه ناله كرده اي كه سال هاي بدي بوده اند. خوب چه كنم كه بد بوده اند.

حالا كه به 86 فكر مي كنم به نظرم سال خوبي بوده. چند داستان نوشتم كه يكي دو تاي شان خوب از آب در آمدند. يك شعر نوشتم كه بد نبود. يك شماره مجله با كمك دوستان در آوردم كه براي شروع بد نبود و... و يكي دو دعواي اساسي كردم كه خيلي خوب بودند. با كلي ايده براي كارهاي نو و كلي دلتنگي از كارهاي نكرده و كلي كينه ي خوب دارم وارد 87 مي شوم.

پارسال را با ساختن آهنگي روي يكي از غزليات حافظ شروع كردم و سبزه مان هم يكدست بود. سبزه ي امسال مان كمي پست و بلندي دارد. حواسم بايد باشد به پستي هاي زندگي امسال.

خوب است. شايد بهتر هم بشود.

براي همه جشن خوبي آرزو دارم. خوش باشيد و آجيل و شيريني كم بخوريد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:7 توسط من |

 

لطفاً پاسخ مورد نظر خود را با مداد مشكي در پاسخ‌نامه وارد نماييد. در هر سؤال تنها يك گزينه را انتخاب نماييد.

زمان 30 دقيقه

 

1- چرا صادق هدايت خود كشي كرد؟

الف) از زندگي مي ترسيد

ب) از خودش مي ترسيد

ج) نويسنده ي بزرگي بود

د) دردهاي جامعه برايش غير قابل تحمل بود

ه) مي خواست خيلي خاص باشد

 

2- چرا آقاي عباسي و همسرش زندگي خوبي دارند؟

الف) هر دو كارمند اند

ب) پولدارند

ج) فقيرند

د) از كجا معلوم

 

3- بچه‌ي آقاي عباسي و همسرش چند سال دارد؟

الف) 10 سال

ب) 6 سال

ج) 19 سال

د) 15 سال

 

4- وقتي جنازه‌ي بچه‌ي آقاي عباسي پيدا مي شود، آقاي عباسي كجاست؟

الف) اداره

ب) خانه

ج) در راه اداره تا منزل

د) همراه شخصي ديگر

 

5- چرا نيما يوشيج خود كشي نكرد؟

الف) شاعر خوبي نبود

ب) به اندازه‌ي كافي درد نداشت

ج) ترياك مي‌كشيد

د) دردهايش به اندازه‌ي شاعري‌اش بزرگ نبود

 

6- چرا آقاي عباسي و همسرش ازدواج مي كنند؟

الف) عاشق هم هستند

ب) مي خواهند سر و سامان بگيرند

ج) بنا به دلايلي چاره‌ي ديگري ندارند

د) توصيه‌ي پيامبر اكرم اسلام را در مورد ازدواج به اجرا درآورند و موجب ادامه‌ي نسل خود شوند، از طرفي علاقه مند هستند كه در اجتماع جايگاه بهتري پدا كنند؛ بالاخره هر پسر و دختري بايد ازدواج كنند و نكته‌ي مهم ديگر اينكه هيچ انساني به تنهايي كامل نيست و ازدواج راهي مناسب براي كامل شدن است و هزاران دليل ديگر.

 

7- چرا آقا و خانوم عباسي زندگي خوبي دارند؟

الف) بچه ندارند

ب) پولدارند

ج) معلوم نيست

د) مجردند

 

8- هنگام مرگ، كدام يك از اين دردها در سر بچه‌ي آقاي عباسي مي پيچد؟

الف) هيچ كدام

ب) چرا آقاي عباسي هميشه با او دعوا مي كند

ج) از كجا معلوم كه بچه‌ي آقاي عباسي باشد

د) چرا با دوستش شب را بيرون از خانه نمانده است

 

9- آيا اين يك داستان است؟

الف) بلي

ب) خير

ج) هردو

د) هيچ كدام

 

10- بچه‌ي آقاي عباسي و همسرش هنگام مرگ چند سال دارد؟

الف) 10 سال

ب) 6 سال

ج) 19 سال

د) 15 سال

 

11- چرا زن و مرد از هم طلاق نمي گيرند؟ و آيا مي توان پرتقال فروش را هم به همين طريق پيدا كرد؟

الف) عاشق هم هستند- بلي

ب) همديگر را دوست دارند- بلي

ج) چون بچه دارند- بلي

د) به هم عادت كرده اند- بلي

 

12- شما دوست داريد جاي كدام شخصيت باشيد؟

الف) زن

ب) مرد

ج) بچه

د) نويسنده

 

13- چرا يك بزرگ‌تر از صفر است؟

الف) به دلايل منطقي

ب) به دلايل رياضي

ج) قرارداد كرده ايم

د) هيچ كدام

 

رديف

الف

ب

ج

د

1

 

 

 

 

2

 

 

 

 

3

 

 

 

 

4

 

 

 

 

5

 

 

 

 

6

 

 

 

 

7

 

 

 

 

8

 

 

 

 

9

 

 

 

 

10

 

 

 

 

11

 

 

 

 

12

 

 

 

 

13

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:34 توسط من |